تبليغاتX
رادویــــــــــــــــــن

رادویــــــــــــــــــن

ماجرا های رادوین کوچولو

رادوین جیگر مامان

 

غذا کمکی رادوین رو شروع کردم بهش میدم از روزی سه قاشق تا به امروز که روزی ۶ قاشق میخوره اونم توی ۳ وعده آقا شکمو تشریف داره دیروز باباش بستنی خریده بود نمیدونید چه دست و پایی میزد که بهش بستنی بدیم خلاصه دلم به حالش سوخت و کمی بهش بستنی دادم واقعا  هر کس که پیش رادوین بشینه خوردنش رو ببینه دلش آب میشه وبه اشتها میافته چنان با ولع بسنی میخورد که نگو ونپرس . من احساس میکنم که رادوین کمی تپل شده قربونش برم جیگر مامانشه .

راستی آقا رادوین هر موقع که باباش میخواد بره بیرون متوجه میشه و دست وپا میزنه والتماس باباشو میکنه که ببرش خلاصه روز به روز شیرین تر میشه .امیدوارم اونهایی که در حسرت بچه هستند خداوند به آنها گلی هدیه کند تا طعم شیرین بچه رو بچشنند.آمین

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط حمیده السادات  | 

رادوین

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط حمیده السادات  | 

چهار ماهگی رادوین

 

امروز رادوین کوچولوی مامان واکسن ۴ماهگیش رو زده الان هم تب کرده البته استامینوفن خورده .وزنش هم ۶کیلو و ۲۵۰ گرم بود البته دکترش گفت چون بچه شیطون وبازیگوشیه نیم کیلو وزن کم داره از امروز غذاهای کمکی باید بخوره الان هم براش حریر بادام درست کردم تا بهش بدم بخوره بلکه کمبود وزنش جبران بشه خلاصه همه پرسنل درمانگاه متوجه شیطنت رادوین شدند الان هم گذاشتمش پیش مادرجونش تا من به کارهام برسم و پست جدیدم رو بذارم برای آقا رادوین وقتی بزرگ شد بخونه فکر نکنه راحت بزرگ شده .

قربونش برم زندگی مامانه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط حمیده السادات  | 

رادوین و عروسکش

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط حمیده السادات  | 

عکس های سه ماهگی رادوین

لطفا" در نظر سنجی شرکت کنید.رادوین 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط حمیده السادات  | 

رادوین کوچولو

 

رادوین کوچولوی مامان توی سه ماهگی سوار هواپیما شده آنقدر بچه خوبی بود من وباباش فکر میکردیم خیلی بترسه و گریه کنه اما خوشبختانه انگار توی گهواره خابیده باشه خوابید موقعی که رسیدیم به مقصد از خواب بیدار شد خلاصه خیلی بچه خوبیه ُ اون امروز سه ماه و نوزده روزه شده و روز به روز کاراش بامزه تر میشه راستی دوتا دندون پایینش پیله کرده فکر کنم چند روز دیگه دندون هم در بیاره ، یاد گرفته میخواد بگه بابا میگه (با) ، سینه خیز میکنه به زور خودش رو از روی زمین میکشه آقا شستش رو هم میخوره اگر حواسم نباشه ده تا انگشتش توی دهنش رو توی دهنش میکنه اونم بخاطر دندوناشه براش دندونی خریدم اما  بدش میاد بکنه توی دهنش ، چند وقت پیش مادر جونش برده بودش پیش خودش من هم پایین توی خونه خودمون خوابیده بودم یک مرتبه متوجه شدم صدای خنده های رادوین میاد دیگه خواب از سرم پرید رفتم بالا دیدم به به آقا رادوین قهقه هایی میزنه که نگو و نپرس سریع ازش فیلم گرفتم اما حیف که نمیشه بزارم اگر نه میگذاشتم تا ببینید حالش رو ببرید ، آقا الان هم خوابیده که من نشستم پای کامپیوتر راحت برای خودم کارهی آقا رو مینویسم تا وقتی خودش بزرگ شد خاطرات خودش رو بخونه و نگه من خودم بزرگ شدم .

فعلا برم شام درست کنم تا شازده بیدار نشده ................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط حمیده السادات  | 

نه ماه انتظار شیرین

 

 

حاصل ازدواج من ومحمد  پسری بودکه خداوند  به ما هدیه کرد . واقعا ارزش نه ماه انتظار رو داشت رادوین کوچولو به زندگی من ومحمد شکل دیگه ای داد آنقدر زندگیمونو گرم کرده که مشکلاتمونو فراموش کردیم باید اینها رو زودتر این مینوشتم اما کوچولو نازنین اجازه سر خاروندن نمیده آنقدر شیرینه که نمفهم که روزم شب میشه و کی شبم صبح این عکس یک هفتگی رادوین جیگر مامانه البته رادوین الان سه ماه شده واکسن دوماهگیش رو زده منتظر واکسن چهار ماهگیشه به بابا حاجیش بچه رو سالم میبریم مریض بر میگردونیم وقتی واکسنش رو زدم کوچولوی مامان تا سه روز تب داشت . رادوین جز بچه هایی هست که زودتر از سنش حرکاتش رو انجام میده از همان یک هفتگی روی پاهاش می ایستاد ، سرش رو بالا میگرفت و ماشاا... چشمهاش باز بود از بدو تولدش روزی که رادوین بدنیا اومد ۲۶ خرداد ماه بود وقتی آوردن که شیرش بدم چشمهاش انقدر قشنگ بود رنگ چشمهاش طوسی بود پوست سفید اما چروک صدایی شبیه صدای بچه گربه ظریف ونازک خلاصه خیلی ناز و دوست داشتنی بود . ببخشید رادوین مامان بیدار شده باید برم اگر نه زود قهر میکنه نازک نازنجیه پسرمون . بازم میام .

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط حمیده السادات  | 

لعنت به تاریکی..

ادم ها به تغییرات ناگهانی عکس العمل نشان می دهند.
زندگی اما، با تجربه تر از ان است که ان طرف سکه را ناگهان رو کند
با حوصله دستت را می گیرد می بردت در سرازیری..
با یک شیب ملایم..
و هی سرت را گرم می کند.
یک وقت به خودت می ایی می بینی ایستاده ای در یک دره تاریک!!
بازگشت..راهی که امده ای حالا دیگر به دیوار می ماند!
راهش هم اگر باز بود ،خو کرده ای به تاریکی..
عادت دست هایت را می بندد
تمام میشوی..
و بعد ها یک نفر دیگر، مثل خودت
تکه هایی را پیدا می کند که می گویند لعنت به تاریکی..
و در مشتش کبریت نم گرفته است..
+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط حمیده السادات  | 

درك تنهایی و دلتنگی ام

درك تنهایی و دلتنگی ام

یك دنیا صبر می خواست و مهر


و تو چه با سخاوت هر دو را در برداشتی

ای معنی سبز تمام كلام ناگفته ام


تو را تا هنگام كه نفسی در كنج سینه باشد


با همه وجود و با دستان خالیم

به خاطر خواهم داشت ...

آسمان هم مهربانی نگاهت را وام گرفته

 
در ترنم باران و نم اشكت چه پاكی نهاده


اما دیدگان این همیشه غصه دار باران چشمان تو را هرگز تاب ندارد

پس با دستانت مهربانی زدودن اشكها را برایم به ضیافت بخوان

تا بگویم با این لبهای ترك خورده از عطش عشق


تو را تا آن هنگام كه جانی در بدن باشد


به خاطر خواهم

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط حمیده السادات  | 

آن هایی که می فهمند و آن هایی که نمی فهمند!

 

یک روز ملا نصرالدین برای درست‌کردن بام خانه‌اش مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ گذاشت تا آن‌ها را

 به بالا برساند.
الاغ٬ بسیار سخت از پله‌ها بالا رفت.


ملا نصرالدین سپس الاغ را به پایین هدایت کرد اما نمی‌دانست که خر از پله بالا می‌رود ولی هیچ و هرگز

پایین نمی‌آید! ناگزیر الاغ را رها کرد و به زیر آمد.

پس از گذشت اندک زمانی٬ دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می‌پرد. دوباره به پشت بام رفت.

خواست آرام‌اش کند؛ سودی نداشت و دوباره برگشت.

پس از مدتی٬ متوجه شد که سقف اتاق٬ خراب شده و پاهای الاغ از سقفِ چوبی٬ آویزان شده است. و

چندی نگذشت که الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.

ملا نصر الدین با خودش گفت؛


لعنت بر من که نمی‌دانستم اگر خر به جایگاهی بلند برسد٬

هم آن‌جا را خراب می‌کند٬

و هم دیر یا زود خودش را به کشتن می‌دهد!
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط حمیده السادات  | 

اما.................

 


به دست آوردن آنچه را که ما آرزو داریم موفقیت است

اما.....


چیزی را که برای به دست آوردن آن تلاش نمی‌کنیم خوشبختی است


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط حمیده السادات  | 

عاقبت

 

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود، عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود، شرط می بندم

زمانی که نه زود است و نه دیر، مهربانی حاکم کل مناطق می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط حمیده السادات  | 

عشق زيباست اما .....................

 

عشق زيباست اما غم دارد
عشق زيباست اما دل را مي سوزاند
عشق زيباست اما نفسهاي خسته ، ديگر تاب تحمل غمش را ندارد
عشق زيباست اما ديوانگي هم عالمي دارد
عشق تار و پود شكسته قلب را جلا مي دهد
عشق قلب بيقراري را طوفاني مي كند
عشق تنها اميد قلب يك عاشق است
عشق مقامي بس عظيم و والا دارد
عشق معناي تمام زندگي يك عاشق است
عشق دل را بيقرار مي كند و چشم را گريان
چشم هايي كه براي عشق ، اشك مي ريزند ، بسيار مقدس هستند
عشق صداي تيك تاك قلب عاشق است
قلبي كه هر لحظه احساس مي كند در حال خاموش شدن است
عشق صداي نبض زندگي است
زندگي و دار و ندار يك عاشق ، در عشقش خلاصه مي شود
اي كاش معناي واقعي عشق را درك مي كرديم
اي كاش هر لحظه اي با عشق نفس مي كشيديم
اي كاش فاصله ها را با رنگ زيباي عشق ، زيباتر مي ديديم
اي كاش عشقي وجود داشت كه هيچگاه از بين نمي رفت
اي كاش تمام عشقهايمان جاودان بود و زيبا
اي كاش زيبايي و پاكي عشق را درك مي كرديم
عشق زيباست به زيبايي و پاكي يك نگاه ساده
عشق مقدس است به تقدس يك قلب عاشق و شيدا
عشق تكان دهنده است حتي اگر يك عشق خيالي باشد
حتي اگر سكوتي بس عظيم در آن نهفته باشد
عشق زيباست حتي اگر تنها يادگار از عشق ، حسرت جدايي باشد
عشق دوست داشتني است حتي اگر زير بار غم عشق ، شكسته شويم
عشق مقدس است حتي اگر رويايي بيش نباشد
اي كاش مي شد حرف يك عاشق رااز نگاهش خواند
و صداي قلب بيقرارش را شنيد
عشق را دوست دارم حتي اگر عاشق بودنم جرمي بيش نباشد
و عشق صداي فاصله هاست...
+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط حمیده السادات  | 

تولد عشق همیشگی ام محمد عزیز مبارک

 

 

تولد عشق همیشگی ام محمد عزیز مبارک 



تو آمدی ز دور دور ها

ز سرزمین عطر ها و نور ها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاج ها ز ابر ها بلور ها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شور ها


سلامی به گرمی تن گرم خورشید که او هم به نوبه خود شاهد ظهور و حضور تو بود و هست.

محمد عزیزم تولدت مبارک . انشالله در تمام مراحل زندگی موفق باشی و در زمانی که به آزروهات احتیاج داری بهشون برسی . ایشالله سال های سال زنده باشی و با خوبی و خوشی زندگی کنی .


چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر شد که دنیای من شدی - برای من بمان تا همیشه محمد عزیزم .
 


وجودت زیباترین هدیه ای بود که خداوند مرا لایق آن دانست . محمد جان چشمانت را برای زندگی می خواهم - پاهایت را برای همراهی و دلت را برای عاشقی - زندگی را در کنار تو - برای تو - و به عشق تو می خواهم - بدان خلوت دلم فقط آشیانه توست . تولدت را با هزاران شاخه گل تبریک می گویم 

 
 

در کوچه های عشق به دنبال دست های مهربانی می گشتم و زمانی که تو قدم در زندگی من گذاشتی خورشید در آسمان قلبم تاپید و اینک به پاس مهربانی هایت تیر ماه سالروز میلادت را گرامی می دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط حمیده السادات  | 

غرور..................

 

 

 

من آن خاکم به زیر پا

               ولی مغرور، مغرورم...

  به تاریک منم تاریک

              ولی پرنور، پرنورم....

  اگه گلبرگه بی آبم

              به شبنم رو نمی آرم...

  اگه تشنه تو خورشیدم

              به سایه تن نمی کارم...

  من آن دردم که هر جایی

              پی مرهم نمی گردم...

  چه غم دارم اگر دنیا

             به کام من نمی چرخه...

  من آن عشقم که با هرکس

             سر سفره نمی شینه...

  من آن شوقم که اشکامو

             به جز محرم نمی بینه...

  اگه من ساقه ی خشکم

             به دریا دل نمی بندم...

  اگه بارون پرپر بارم

            به دریا دل نمی بندم...

                   چه مغرورم، چه مغرورم ، چه مغرور....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط حمیده السادات  |